تبليغاتX
باران می بارد امشب

باران می بارد امشب

دروود

گفتم نباشد هرگز، دور از من آن نگاهت

گفتی برای دیدار، باشد همین کلامت

گفتم که یاد داری، دل را به تو سپردم

تنها بهانه این بود، با یاد تو شکفتم

گفتم که شوق دارم، امشب زآن لبانت

گل بوسه ای بچینم شیرین شوم ز کامت

گفتم که شادمانم، تو در برم نشستی

این آخرین آرزوست،بامن همیشه هستی؟

گفتم نده جوابی ، تا در سکوت و خلوت

خوش دل به آن باشم دادی جواب، آری

گفتم که بی قرارم ، ناگه نیاید پایی

میان من و مهتاب باشد غبار راهی

گفتم پراز هراسم، دلت هوایی شود

یاری دگر بجز من ، رفیق راهی شود

گفتم مگو که دیگر، تا بعدها چه باشد

همین کلام زخمی، بر قلب من نشاند

گفتم نگفته ها را در پشت ابر، پنهان

شاید به خانه ی تو، آید چو برف و باران

گفتم که حرف آخر میان من عاشق

همین راز قشنگ است، در عشق باشی صادق

گفتم ببین نگاهم، زخمیست، زنامردمان

با التیام دستت ، روشن کنی دیدگان ؟

گفتم نگو حرفی ، ناگفته ها زیاد است

فرصت بده بگویم این حال من چه زار است

گفتم قبول داری، عاشق شدم به چشمت؟

جز آن نگاه زیبا، دل داده ام به دستت

گفتم همیشه هستم چون مهر و ماه و مهتاب

ستاره ای درخشان ، در دیدگان بی تاب

گفتم حدیث دل را تا باورت بیاید

این تک ستارهء تو، جز خانه ات نیاید

گفتی همیشگی باش، در پای قول و عهدت

ثابت کنی که با دل، داری خیال وحدت

در پاسخ کلامم، سکوت بی انتهاست

چیزی بگو کلامت، جواب هر معماست

فعلا بدروود

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 21:57 توسط مرد بارانی |

می رفتیم ، و درختان چه بلند و تماشا چه سیاه

راهی بود از ما تا گل هیچ

مرگی در دامنه ها ، ابری سر کوه ، مرغان لب زیست

می خواندیم : بی تو دری بودم به برون و نگاهی به کران و صدایی به کویر

می رفتیم ، خاک از ما می ترسید و زمان بر سر ما می بارید

خندیدیم ، ورطه پرید از خواب و نهان ها آوایی افشاندند.

ما خاموش و بیابان نگران و افق یک رشته نگاه

بنشستیم ، تو چشمت پر دور ، مندستم پر تنهایی و زمین پر خواب

خوابیدیم . می گویند دستی در خوابی گل می چید.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 13:19 توسط مرد بارانی |

 

به تو دل بستم و غیر تو کسی نیست مرا

جز تو ای جان جهان ! دادرسی نیست مرا

عاشق روی توام ، ای گل بی مثل و مثال !

به خدا ، غیر تو هرگز هوسی نیست مرا

یا تو هستم ، ز تو هرگز نشدم دور ، ولی

چه توان کرد که بانگ جرسی نیست مرا

پرده از روی بینداز ! به جان تو قسم :

غیر دیدار رخت ملتمسی نیست مرا

گر نباشی برم ای پردگی هرجایی

ارزش قدس چو بال مگسی نیست مرا

مده از جنت و از حور و قصورم خبری

جز رخ دوست نظر سوی کسی نیست مرا

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:11 توسط مرد بارانی |

کدام بهار
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 11:56 توسط مرد بارانی |

روزهایی تاریک تر از هر شب

شب هایی تلخ تر از هر زهر

زهرهایی کشنده تر از هر غم

غم هایی عمیق تر از هر درد

درد هایی که بی درمان در جان من است

این است روزگارم با او و بی او

******

در آرزوهای بچگی ام که می گردم

کابوسی به این تلخی یاد ندارم

پیش خود می گفتم:

دست او گرم و زبانش شیرین

قلب او ناز و سرشار از عشق

حرفش سرشار محبت

شک نکن

اما چنین بود؟

*****

خوب که می اندیشم می بینم

در سرنوشتم نوشته اند

تو دیر آمده آخر صف باش

ممکن است قطره ای از عشق و محبت

نصیب دل رنجور تو باشد

****

اما چه گریزی است از

روزهایی تاریک تر از هر شب

شب هایی تلخ تر از هر زهر

...

جز دیدن و بشنیدن و کام بستن

که اگر حرف نگویی

همه را خوش باشد

...

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 11:30 توسط مرد بارانی |

گریه ای در شب

مردم نمي دانند پشت چهره من

يك مرد خشماگين درد آلوده خفته است

مردم ز لبخندم نمي خوانند حرفي

تا آنكه دانند

بس گريه ها در خنده تلخم نهفته است

وز دولت باران اشكم

گلهاي غم در جان غمگينم شكفته است

***

من هيچگاه بر درد « خود » زاري نکردم

اندوه من، اندوه پست « آب و نان » ‌نيست

اين اشكها بي امان از تو پنهان

جز گريه بر سوك دل بيچارگان نيست

***

شبها ز بام خانه ويرانه خود

هر سو به بامي مي دود موج نگاهم

در گوش جانم ميچكد بانگي كه گويد:

« من دردمندم »

« من بي پناهم »

***

از سوي ديگر بانگ مي آيد كه: اي مرد

« من تيره بختم »

«‌ من موج اشكم »

« من ابر آهم »

بانگ يتيمم ميخلد ناگاه درگوش

« كاي بر فراز بام خود استاده آرام »

« من در حصار بينوائيها اسيرم » ـ

« در قعر چاهم »

***

بي خان و ماني ناله اي دارد كه: « اي مرد!

من تيره روزم ـ

بر كوچه هاي « روشني » بسته است راهم »

***

ناگه دلم مي لرزد از اين موج اندوه

اشكم فرو ميريزد از اين سوك بسيار

در سينه مي پيچد فغان « عمر كاهم »

***

با موج اشك و هاله يي از شرم گويم:

كاي شب نشينان تهي دست!

وي بي پناه خفته در چنگال اندوه!

آه، اي يتيم مانده در چاه طبيعت!
من خود تهي دستم، توان ياري ام نيست

در پيشگاه زرد رويان، روسياهم

شرمنده ام از دستگيري

اما در اين شرمندگي ها بيگناهم

دستي ندارم تا كه دستي را بگيرم

اين را تو ميداني و ميداند خدا هم

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 0:52 توسط مرد بارانی |

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين

خاطراتي مغشوش

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد

ما ز اقليمي پاك

كه بهشتش نامند

بچنين رهگذري آمده ايم

گذري دنيا نام

كه نامش پيداست

مايه پستي هاست.

ما ز اقليم ازل

ناشناسانه بدين دير خراب آمده ايم

چو يكي تشنه بديدار سراب آمده ايم

مادر آن روز نخست

تك و تنها بوديم

خبري از زن و معشوقه و فرزند نبود

سخني ازپدر و مادر دلبند نبود

يكزمان دانستيم

پدرومادر و معشوقه و فرزندي هست

خواهر و همسر دلبندي هست

***

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد

روزي از راه رسيد

كه پدر لحظه بدرودش بود

ناله در سينه تنگ

اشك در چشم غم آلودش بود

جز غم و رنج توانكاه نداشت

سينه اش سنگين بود

قوت آه نداشت

با نگاهي ميگفت:

پس از آن خستگي و پيري و بيماريها

دفتر عمر پدر را بستند

اي پسر جان، بدرود

اي پسر جان، بدرود

لحظه اي رفت و از آن خسته نگاه

اثري هيچ نبود

پدرم چشم غم آلوده حيرانش را

بست و ديگر نگشود

***

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلد

روزي از راه رسيد

كه چنان روز مباد

روز ويرانگر سخت

روز طوفاني تلخ

كه به درياي وجودم همه طوفان انگيخت

زورق كوچك بشكسته ما

در دل موج خروشنده دريا افتاد

كاخ اميد فرو ريخت مرا

مادر خسته تن خسته دلم

زمن آهنگ جدائي دارد

حالت غمزده اش

چشم ماتمزده اش بامن گفت:

كه از اين بندگران عزم رهائي دارد

***

مادرم آنكه چو خورشيد بما گرمي داد

پيش چشمم افسرد

باغ سر سبز اميدم پژمرد

اشك نه، هستي من

گشت در جانم و از ديده برخسار دويد

مادرم رفت و به تاريكي شبها گفتم:

آفتابم زلب بام پريد

***

زندگي دفتري ازخاطره هاست

خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلد

لحظه يي ميايد

لحظه يي صبر شكن

كه يتيمي سر راهي گريد

پدري نيست كه گردي ز رخش برگيرد

مادري نيست كه درمانده يتيم

جاي در دامن مادر گيرد

***

زندگي دفتري از خاطره هاست

بارها ديده ام و مي بينم

مادري اشك آلود

با نگاهي پردرد

چشم در چشم غم آلود پسر دوخته است

وز تهي دستي خويش

بهر تنها فرزند

سالها حسرت و ناكامي اندوخته است

پشت سر مي بيند

دشت تا دشت، غم و غربت و سرگرداني

پيش رو مينگرد

كوه تا كوه پريشاني و بي ساماني

من بجز سكه اشك

چه توانم كه بپايش ريزم؟

نه مرا دستي هست

كه غمي از دل او بردارم

نه دلي سخت كزو بگريزم

***

ما همه همسفريم

كاروان ميرود و ميرود آهسته براه

مقصدش سوي خدا آمده ايم

باز هم رهسپر كوي خدائيم همه

ما همه همسفريم

ليك در راه سفر

غم و شادي بهم است

ساعتي در ره اين دشت غريب

ميرسد «راهروي خسته» به «خرم كده» يي

لحظه يي در دل اين وادي پير

ميرسد «همسفري شاد» به «ماتمكده»يي

***

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين

خاطراتي مغشوش

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد

يك نفر در شب كام

يك نفر در دل خاك

يك نفر همدم خوشبختي هاست

يك نفر همسفر سختي هاست

چشم تا باز كنيم

عمرمان ميگذرد

وز سر تخت مراد

پاي بر تخته تابوت گذاريم همه

ما همه همسفريم

پدر خسته براه

مادر بخت سياه

سوواران پسر و دختر تنها مانده

عاشقاني كه زهم دور شدند

دختراني كه چو گل پژمردند

كودكاني كه به غربت زدگي

خفته در گور شدند

همگي همسفريم

***

تا ببينيم كجا، باز كجا،

چشممان باردگر

سوي هم بازشود؟

در جهاني كه در آن راه ندارد اندوه

زندگي باهمه معني خويش

ازنو آغاز شود

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين

خاطراتي مغشوش

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 0:47 توسط مرد بارانی |

دختر زشت

خدا يا بشكن اين آئينه ها را

كه من از ديدن تو آئينه سيرم

مرا روي خوشي از زندگي نيست

ولي از زنده ماندن نا گزيرم

از آن روزيكه دانستم سخن چيست ـــ

همه گفتند:اين دختر چه زشت است 

كدامين مرد ، او را مي پسندد؟

دريغا دختري بي سرنوشت است

***

چو در آئينه بينم روي خود را

در آيد از درم، غم با سپاهي

مرا روز سياهي دادي ،اما

نبخشيدي به من چشم سياهي

***

به هر جا پا نهم ، از شومي بخت

نگاه دلنوازي سوي من نيست

از اين دلها كه بخشيدي به مردم

يكي در حلقه گيسوي من نيست

***

مرا دل هست ، اما دلبري نيست

تنم دادي ولي جانم ندادي

به من حال پريشان دادي، اما

سر زلف پريشانم ندادي

***

به هر ماه رويان رخ نمودند

نبردم توشه اي جز شرمساري

خزيدم گوشه اي سر در گريبان

به درگاه تو ناليدم بزاري

***

چو رخ پوشم ز بزم خوب رويان

كه او مردم گريز است: همه گويند

نمي دانند، زين درد گرانبار

فضاي سينه من ناله خيز است

***

به هر جا همگنانم حلقه بستند

نگينش دختري ناز آفرين بود

ز شرم روي نا زيبا در آن جمع

سر من لحظه ها بر آستين بود

***

چو مادر بيندم در خلوت غم

ز راه مهرباني مي نوازد

ولي چشم غم آلوده اش گواهست

كه در اندوه دختر مي گدازد

***

به بام آفرينش جغد كورم

كه در ويرانه هم ، نا آشنايم

نه آهنگی مرا تا نغمه خوانم

نه روشن ديده اي ، تا پرگشايم

***

خدايا ! بشكن اين آئينه هارا

كه من از ديدن آئينه سيرم

مرا روي خوشي از زندگي نيست

ولي از زنده ماندن ناگزيرم

***

خداوندا !خطا گفتم ، ببخشاي

تو بر من سينه اي بي كينه دادي

مرا همراه روئي نا خوشايند

دلي روشن تر از آئينه دادي

***

مرا صورت پرستان خوار دارند

ولي سيرت پرستان مي ستايند

به بزم پاكجانان چون نهم پاي

در دل را به رويم مي گشايند

***

ميان سيرت وصورت ، خدايا

دل زيبا به از رخسار زيباست

به پاس سيرت زيبا ، كريما

دلم بر زشتي صورت شكيباست

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 22:17 توسط مرد بارانی |

ندارد چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها

من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازيها

زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت

رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازيها

تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري

بنازم همت والاي بازو ، بي نيازيها

به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را

تو طفل هرزه پو، بايد كني اين ترك تازيها

تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل

من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 0:48 توسط مرد بارانی |

تبریک
+ نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 17:3 توسط مرد بارانی |